..
می دانم خنده های شال گردنی که برایت بافتم
آب رفته
عاشقانه هایش هم پرز کرده
تقصیر من نبود
شمع نخریدی
از کبریت بافتمش !
دستانم را گرفته بودی
و به سختی می فشردی
كه عشق پايان ندارد
چه رويای شگفتی است عشق تو
...
وقتی پلک هايم را می گشايم
دستانم تنهاست.
می لرزد.
سرد است.
و رنگ دوريت
بر تک تک سلول هايش نشسته است...