527.
..
اینجــآ ایستاده اَمـ
بـِ امید اینکــِ از این راه بیایے
وَ ـمَن چشمـ روشنے بگیرمـ !
امـــآ
از یاد برده اَمـ که تـــو همیشه خودتــ را
بــِ آن راه مے زنے !
پ ن: بهار ۸۶
526.
..
چه درکِ مرتفعی میخواهد
فهمیدن ِ اینکه
نزدیک میشویم تا در دوری دلمان بغض کند ٬
دور میشویم و دیگر به هم نمیرسیم
525.
(۱)
این موسیقی اسپانیایی
که فرودگاه را به گریه انداخته،
مرا به یاد تو می اندازد...
عزیزم!
هیچ پروازی
بخاطر دلتنگی مسافرش
لغو نمیشود.
(۲)
لم داده ام روی کاناپه
بی اعتنا به خلاصه ی اخبار ایران وجهان،
به تو فکر می کنم ...
پ ن)پاییز ۸۹
523.
نقشه را تا می زنم
و جهان را
توی جیبم می گذارم .
...
..
.
"تو" فقط چند سانتی متر
از من دوری!
522.
مــــست
..
به خصـوص، چـهار دیواریِ اتاقم
که لحظه هایِ خالی ِحضـورت
تنـهایم نگذاشت ...
521.
تو را درد دارم
..
از آسمان تـــــــــــــــــا
انتهای لانه گنجشکها
و بعد میان همه ی کندوهای عسل
فقط
فقط
فقط
طعم عطر مردانه ای را می دهد
که یک شب مرا به آغوش خدا سپرد
520.
یک روز خوبِ بدونِ تو!
..
مثل هر روز زمین گیج می خورد
آسمان هم که سر جایش ایستاده؛
تا خدا چشم بگذارد
نمی دانم چرا
واژه هایی که تا دیشب باکره بودند
امروز جفت جفت جهنم می زایند..
519.
..
شاید بــ هشت چیزی نباشد
جـز لبخـندی
که سال هاست
در انتـظارش نشسته ایم
و لـب هایی
که نام ما را زمزمه می کنند
و بــعـد...
آن لحـظه ی نفـس گـیـر
که به دست فراموشـی می سپاریـم
این جـ هنم را . . . !
یـاروسلاو سیـفـرت
518.
..
نه لياقت تو به احساس من
چيزي به هم بدهکار نيستيم ...،
هر دو کم آورديم !!
همين ...
515.
..
سیگار
که
کشیدی..
و تلخی اش
ته
گلویت
ماند
فکر
کن..!
همان
بغضیست
که توی
گلوی
من !
نه
بالا
میرود
نه
پائین..!
514.
سنگ، کاغذ، قیچی
..
وعشق...
قیچی
شد
وقتی
تو
سنگ
شدی
و من
کاغذ
بی رنگ ..
513.
کلافه !
..
به گوش خــدا برسانید
این حوای تنـها را برگرداند پیـش خودش
بهشـتش را نمیخواهم
به جهــنـمش هم راضی ام!
هر جــایی باشد به جز این دنیا!
این دنیا زیادی بـوی آدم گرفـته است
511.
..
دانشجوى سال ترم اول پزشکی بودم. یک روز سر جلسه یک امتحان ساده وقتى چشمم به سوال آخر افتاد، خندهام گرفت. فکر کردم استاد حتماً قصد شوخى و مزاح داشته است. سوال این بود: «نام کوچک زنى که محوطه دانشکده را نظافت میکند چیست؟»
من آن زن نظافتچى را بارها دیده بودم. زنى بلند قد، با موهاى جو گندمى و حدوداً شصت ساله بود... امّا نام کوچکش را از کجا باید میدانستم؟
من برگه امتحانى را تحویل دادم و سوال آخر را بیجواب گذاشتم. درست قبل از آن که از کلاس خارج شوم دانشجویى از استاد سوال کرد آیا سوال آخر هم در بارمبندى نمرات محسوب میشود؟
استاد گفت: حتماً و ادامه داد: شما در حرفه خود با آدمهاى بسیارى ملاقات خواهید کرد. همه آنها مهم هستند و شایسته توجه و ملاحظه شما میباشند، حتى اگر تنها کارى که میکنید لبخند زدن و سلام کردن به آنها باشد !
این درس با ارزش را هیچگاه فراموش نکردم اگر چه چیز های زیادی بعد از آن آموختم ...
510
..
اینجا زمین است ؛
حوا بودن تاوان سنگینی دارد
در سرزمین من هیچ کوچه ای بنام هیچ زنی نیست و هیچ خیابانی …
بن بست ها امافقط زنها را می شناسد
انگار در سرزمین من سهم زنها از رودخانه هاتنها پل هایی است که پشت سر آدمها خراب شده اند...
اینجا تخت های زایشگاهها پر از مریم های درد کشیده ای است که هیچ یک ، مسیح راآبستن نیستند ...
من میان زن هایی بزرگ شده ام که شوهر برایشان حکم برائت از گناه را دارد ...!!!
نمي دانم چرا شعار از لياقتم ،صداقتم ،نجابتم و ... مي دهي . تويي که مي دانم اگر بداني بکارتم به تاراج رفته ،انگ هرزه بودن مي زني و مي روي.
اما بگرد ،پيدا خواهي کرد. اين روز ها صداقت ،لياقت ونجابتي که تو مي خواهي زياد ميدوزند.
در خود گریستم ... برای معصومیت دختری که بی خبر دلش را به دست مردی سپرده که دیشب تن سرد دیگری را هوسبازانه به تاراج برد ... و بی شرمانه می خندید از این پیروزی مردانه اش ..
آستانه ي درد او بلند است. ... .
يا مي ماند يا مي رود.
هر دو درد دارد! اينجا زمين است ، حوا بودن تاوان سنگيني دارد .....
508.
..
گفتی:باران که ببارد،میرسی ...
و من هرروز
- حتتا خورشیدی –
با چتر به خیابان میروم !!!
506.
..
دست در دست هم رفتیم
من و توی آن روزها را
شبانه خاک کردیم
حالا یک روز در میان
سر ِ مزارمان می نشینیم
تو ساز می زنی
من می رقصم
من می خوانم
تو می گریی
بعد شانه به شانه برمی گردیم
بی سایه هایمان که در گور می لرزند ...
505.
..
تنها٬
تَنَفُرِ ماضی ام را٬
لابه لایِ امروزم
دود
دود
دود می کُنم...
504.
..
مهم نیسـ ـت
این که هَسـ ـت باشـ ـم یا گُم٬
خودَم برایِ خودَم بَس اَست٬
تنهـ ـا٬اوقـ ـاتَم که مـ ـی شود
تلخ
تلخ گاهـ ـی
دنده چپ هم بَهـ ـانه ی خوبی ست
بـ ـرایِ اَخـ ـمِ اَوَلِ صُبحْ...
503.
پیشاپیش روز مرد مبارک
..
ما بدهکاریم به یکدیگر
و به تمام دوستت دارمهای ناگفتهای که پشت دیوار غرورمان ماندند
و ما آنها را بلعیدیم تا نشان بدهیم منطقی هستیم
حالا ما ماندهایم و این همه بدهی
و این همه دوست داشتنهای فروخورده
و یک جفت قلب و احساس زخمی
و یک جفت غرور سالم
اما مخرب
پ.ن: ﮐﺴﯽ ﭼﻪ ﻣﯿﺪﺍﻧﺪ
اﻣﺮﻭﺯ
ﭼﻨﺪ ﺑﺎﺭ ﻓﺮﻭ ﺭﯾﺨﺘﻢ؟!
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﻥ کسی ﮐﻪ ﺗﻨﻬﺎ،
لباسش ﺷﺒﯿﻪ ﺗﻮ ﺑﻮﺩ
502.
رفاقت با تو ،
رفاقت با بادبادکی کاغذیست ...
رفاقت با باد و دریا و سر گیجه .
با تو هرگز حس نکرده ام ،با چیزی ثابت مواجه ام.
از عابری به عابر دیگر غلتیده ام
چون کودکی نقاشی شده در سقف کلیسا ...
501.
روز زن مبارک
..
نقاب از چهره بردارم چه خواهد شد؟
تو را بی پرده بنویسم چه خواهد شد؟
بدون این حجاب خسته و خاکی
مرا بی سایه بنویسی چه خواهد شد؟
نقاب از چهره میگیرم
بیا اکنون نگاهم کن
چه میبینی؟
من خاکستری یا یک رهای از قفس رانده
بدون این نقاب من تا کجا با خویش تنهایم،
کسی هرگز نمیداند!
تو میدانی؟
دگرباره نقاب بر چهره می گیرم،
نگاهم کن!
ببین بی هیچ اندوهی چه بی پروا میخندم
درست است این همانی ست که هر که میشناسم از من می خواهد ...
500.
..
آغوشی میخواهم،
گرم،
عاشق،
ساده،
متوجه.
آرامشی از جنس خواب.
آغوشی گرم- متعلق به من
همراه من
مأمن من.
نهایتی در نگاهی مهربان
ابدیتی بی وقفه و
موزون و
جاری
طلوعی دیگر گونه...