388.
این روزگار غریب
..
گمان نمی کنم
این روزها
زیر هیچ نامه ای می شود نوشت:
ملالی نیست جز دوری شما
ملالی هست!
دردهای بسیاری هست
افزون بر آن
- مجالی اگر ماند -
دوری شما شاید ...
این روزگار غریب
..
گمان نمی کنم
این روزها
زیر هیچ نامه ای می شود نوشت:
ملالی نیست جز دوری شما
ملالی هست!
دردهای بسیاری هست
افزون بر آن
- مجالی اگر ماند -
دوری شما شاید ...
..
می دانی
آدم ها به هم دل نمی بندند
در حقیقت
به هم دل خوش می کنند
و اسمش را می گذارند
دلدادگی !
بی خیال
تو چرا باور می کنی ...
..
مرزها را ما می سازیم
دردها را هم!
خود کرده ها را نه
خود ساخته هارا
تدبیری هست آیا؟
..
بُر می خوریم
لا به لای ورق هایِ زندگی
مثل بود و هست و باشدی
که باید است..
گم می شویم
در تلاطم این احتمالا ت عجیب
می بینی؟
بُرد و باخت رنگ معنی ندارند
وقتی که تو ، خودِ بازی باشی!
..
-باران
-باران
-باران
-باران آمد.
ضمیر زمهریر غائب شعرهایم اما نه...
..
Lili, take another walk out of your fake world
Please put all the drugs out of your hand
You'll see that you can breathe with no back up
So much stuff you've got to understand
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
Lili, you know there's still a place for people like us
The same blood runs in every hand
You see it's not the wings that make the angel
Just have to move the bats out of your head
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
Lili, easy as a kiss we'll find an answer
Put all your fears back in the shade
Oh don't become a ghost with no colour
Cause you're the best paint, life ever made
For every step in any walk
Any town of any thought
I'll be your guide
For every street of any scene
Any place you've never been
I'll be your guide
اسم خواننده aaron
..
تا خانه ام را
باد
بیدار مانده است
از شهری که بی دار نمی شوند
میان وافورهای موازی
..
زمستان در بهار می رسد
وقتی قندیل خانه از این درازتر نمی شود
که دست ها از پاها!
و پرنده هایی
که لانه های بهاری شان را در گلو فراموش می کنند
حرف آخر را اول میزنم امشب !
..
امشب
زنی که خنده ی غریبه ای را دید
تا صبح بیدار است
امشب
مردی که دست رییس را بوسید
تا صبح بیدار است
امشب
کودکی که سیگار اول را کشید
تا صبح بیدار است
..
دیروز در چهار راه الکل خوابش برد
مادری که کودکش را فروخته بود
ترس من
بوق هایی است که از زن عبور می کنند
و کودکی
که دیشب تا صبح بیدار بود
همیشه ترسم را فراموش می کنم
در خیابانی که متن من ترسیده بود
روی درخت
و چتر هایی
که به اندازه ی باران بسته بودند
می ترسم از دستی که می ترسد از باران
از الکل
و خوابی که حرکتش را....
چه فرقی می کند من بیدار باشم
یا کودک قبل از این که بخوابد
مسواکش را زده باشد!
در چهار راه الکل
کارگران مشغول کارند
و باران بدون آن که ببارد،ترسیده است
..
و قاف حلقه را
ماییم که قاب می گیریم
و ابتدای خیابان
قاب های آویزان
و انگشت های اشاره
هرکدام قسمتی از دایره را می گیرند
و به پشت بام ها می برند
ماییم که قاب می گیریم
حلقه های گیجمان را
در آسمانی پر از آنتن.
ته مانده ی کوچکی از "من "
..
در این گرماگرم حریق و حادثه ، باز دلم را بر هیچ خوش مکن . اینجا کنار
آبهای سربالا هم هیچ قورباغه ای ابوعطا نمی خواند!نطق خاطره ها هم کور
شده انگار . دیدی که شاید ها باید شدند چونان که نشاید ؟! همیشه همان
است ، بالا و پائین و زیر و زبر و درست و غلطش بر می گردد به همان نقطه ی
آغازین . به قدر فرسنگ ها هم که دور میشوی شکستنی نیست طلسم تکرار این
قاعده .حکایت گرگ و میش را فراموش کن ، گرگ همیشه گرگ است اما اینجا از
برٌه ها بیشتر باید که ترسید .من اهلی نبودم ، خوب میدانی ؛ و اهل این
حوالی حتی .من این نبودم ، نه این چنین ! به قدر چشم بر هم زدنی که دورم
کردند، حاشیه شد دنیا و من نفس نفس بیشتر فرو رفتم . دیدی آرزوها را که
پر کشیدند و خاطره ها را که خط خوردند؟عمق فاصله ها را به لحظه نمی شود
سنجید ، دلتنگی ها وجب زدنی نیستند ،کدامین دل را میشناسی که سر به راه
منطقی باشد ؟ در این روز و شب های در هم آمیخته من که هنوز اسیر
دیروزم، امروز را چگونه دریابم برای فردایی که شاید از آن دیگری باشد؟
هستم ، هنوز هستم ، اگر که هستی باشد این . نگاهم کن ، بیدار بودم و
دنیا را آب برد ! ب ی د ا ر بودم ...
عقوبت
..
چون بدنم را
به مثله گاه بردند
گفتم:
- «ببريد»
بريدند.
بريدند.
خون من سرشته به خاك
خون من سرشته به باد
خون من سرشته به آب
تا نهايت اين زمين ميرفت.
هر جا
در هر گوشه
در لابلاي برگهاي درختان
در شيب نقوش آسمان
بر آب
رازي را بر ملا ميكرد.
شكوفههاي زمستاني
باليدند
سنگها شكل گرفتند
يكي از آفرينش دوبارهي جهان
سخني گفت
و نغمههاي موسيقي
داستان مرا ميگفتند
من كه اين گونه
مثله شده
زير رواق كهنسالي
به خواب رفته بودم.
۸۵/۰۷/۰۶
..
نیت می کنم وصدایت می کنم
با جواب ِ تو فال می گیرم
اگر گفتی "بله"
روز خوبی خواهم داشت
اگر گفتی "جانم"
تمام خوبی ها را برای تو می سازم
..
رودهای پریشان
در آغوش دریا آرام می گیرند
این لحظه هایِ درد آور ِسخت
رسوبِ سرد تجربه ها
اینجا
دلتای حاصلخیزِ ذهنِ من است
هذیان!
..
این ظهرهای کشدار و خمیازه...
این تاپ تنگ و سفید با لکه های قهوه ای از قهوه ...
این خط چشم دهه ی هشتاد ...
این بوی گند شامپاین و سیگار...
این گرد و خاک روی قفسه کتاب ها...
این کیف طبابت رنگ و رو رفته
این شالگردن سفید و سیاه بلند کش آمده
تو را به این ها فروختم ...به این هایی که دوستشان نمی داشتی ...
به تو خیانت کردم با این ها ...
موهای بلند ِ کوتاه ِ کوتاه شده ام را ،
تنها چیزیست که تو دوست داشتی از این همه...
دهن کجی به تو؟
نه به خودم است دیوانه !
هنوز هم یادت ...
گاهی ...
..
بر آستانه تسلیم
سر بنه
حافظ
که گر ستیزه کنی
روزگار بستیزد!
+ حافظ
..
مورچه ها از من بالا می روند
از دست هایم
گردن
و سینه هایم،
این جا اخر دنیا است
شعری می نویسم
برای روزهایی که نیامدند
برای تو
که دیر کرده ای
مورچه ها سرخوشانه از من بالا می روند
شعری می نویسم
برای انگشتانم که
ارام
ارام
جویده می شوند