373.
هذیان!
..
این ظهرهای کشدار و خمیازه...
این تاپ تنگ و سفید با لکه های قهوه ای از قهوه ...
این خط چشم دهه ی هشتاد ...
این بوی گند شامپاین و سیگار...
این گرد و خاک روی قفسه کتاب ها...
این کیف طبابت رنگ و رو رفته
این شالگردن سفید و سیاه بلند کش آمده
تو را به این ها فروختم ...به این هایی که دوستشان نمی داشتی ...
به تو خیانت کردم با این ها ...
موهای بلند ِ کوتاه ِ کوتاه شده ام را ،
تنها چیزیست که تو دوست داشتی از این همه...
دهن کجی به تو؟
نه به خودم است دیوانه !
هنوز هم یادت ...
گاهی ...
+ نوشته شده در ساعت توسط
|