377.
ته مانده ی کوچکی از "من "
..
در این گرماگرم حریق و حادثه ، باز دلم را بر هیچ خوش مکن . اینجا کنار
آبهای سربالا هم هیچ قورباغه ای ابوعطا نمی خواند!نطق خاطره ها هم کور
شده انگار . دیدی که شاید ها باید شدند چونان که نشاید ؟! همیشه همان
است ، بالا و پائین و زیر و زبر و درست و غلطش بر می گردد به همان نقطه ی
آغازین . به قدر فرسنگ ها هم که دور میشوی شکستنی نیست طلسم تکرار این
قاعده .حکایت گرگ و میش را فراموش کن ، گرگ همیشه گرگ است اما اینجا از
برٌه ها بیشتر باید که ترسید .من اهلی نبودم ، خوب میدانی ؛ و اهل این
حوالی حتی .من این نبودم ، نه این چنین ! به قدر چشم بر هم زدنی که دورم
کردند، حاشیه شد دنیا و من نفس نفس بیشتر فرو رفتم . دیدی آرزوها را که
پر کشیدند و خاطره ها را که خط خوردند؟عمق فاصله ها را به لحظه نمی شود
سنجید ، دلتنگی ها وجب زدنی نیستند ،کدامین دل را میشناسی که سر به راه
منطقی باشد ؟ در این روز و شب های در هم آمیخته من که هنوز اسیر
دیروزم، امروز را چگونه دریابم برای فردایی که شاید از آن دیگری باشد؟
هستم ، هنوز هستم ، اگر که هستی باشد این . نگاهم کن ، بیدار بودم و
دنیا را آب برد ! ب ی د ا ر بودم ...