ته مانده ی کوچکی از "من "

..

در این گرماگرم حریق و حادثه ، باز دلم را بر هیچ خوش مکن . اینجا کنار

آبهای سربالا هم هیچ قورباغه ای ابوعطا نمی خواند!نطق خاطره ها هم کور

شده انگار . دیدی که شاید ها باید شدند چونان که نشاید ؟! همیشه همان

است ، بالا و پائین و زیر و زبر و درست و غلطش بر می گردد به همان نقطه ی

آغازین . به قدر فرسنگ ها هم که دور میشوی شکستنی نیست طلسم تکرار این

قاعده .حکایت گرگ و میش را فراموش کن ، گرگ همیشه گرگ است اما اینجا از

برٌه ها بیشتر باید که ترسید .من اهلی نبودم ، خوب میدانی ؛ و اهل این

حوالی حتی .من این نبودم ، نه این چنین ! به قدر چشم بر هم زدنی که دورم

کردند، حاشیه شد دنیا و من نفس نفس بیشتر فرو رفتم . دیدی آرزوها را که

پر کشیدند و خاطره ها را که خط خوردند؟عمق فاصله ها را به لحظه نمی شود

سنجید ، دلتنگی ها وجب زدنی نیستند ،کدامین دل را میشناسی که سر به راه

منطقی باشد  ؟ در این  روز و شب های  در هم آمیخته من که هنوز اسیر

دیروزم، امروز را چگونه دریابم برای فردایی که شاید از آن دیگری باشد؟

هستم ، هنوز هستم ، اگر که هستی باشد این . نگاهم کن ، بیدار بودم و

دنیا را آب برد ! ب ی د ا ر بودم ...