506.
..
دست در دست هم رفتیم
من و توی آن روزها را
شبانه خاک کردیم
حالا یک روز در میان
سر ِ مزارمان می نشینیم
تو ساز می زنی
من می رقصم
من می خوانم
تو می گریی
بعد شانه به شانه برمی گردیم
بی سایه هایمان که در گور می لرزند ...
+ نوشته شده در ساعت توسط
|