141.
فراموشی
..
ما
هر دو خسته بودیم
و خستگی این روزهای ملال آور
ما را به تکرار کشاند
و کسی
روزهای تکراری را به خاطر نمی سپارد
این چنین بودکه
خاطره ها محو شدند
و ما یکدیگر را از یاد بردیم ...
فراموشی
..
ما
هر دو خسته بودیم
و خستگی این روزهای ملال آور
ما را به تکرار کشاند
و کسی
روزهای تکراری را به خاطر نمی سپارد
این چنین بودکه
خاطره ها محو شدند
و ما یکدیگر را از یاد بردیم ...
..
نمیگوید بیا
نمیگوید باش
نمیگوید به من حتی
برو راحتم بگذار
می آید
لبخند میزند
پرواز میکند
و من باز ديوانه تر
ب..
ابونه می کارم
باور کن
حیاط را کلا
بابونه می کارم
و ریحان خیلی کوهی
روی دیوارها
دنیایم باید
از چشمهای تو
نیرو بگیرد
می توانم
از نو
دوباره
جوانه خواهم زد
دوباره از نو
به هر بهانه ای که باشد
فقط اگر تو
باشی!
اگر...
..
دلگیر از دنیا
می آیی
سر می زنی به من
و بین کارهايت
از من سراغی می گیری
دلگیر از دنیا می آیم
می روم
بدون آنکه
حتی
بدون اينكههيچ وقت
..
نمی خواهم همراهم بیایی
بزرگتری
و اینکه من را نمی دانی حق توست
و اینکه من را نمی فهمی
حقم است
می فهمم
و انتهای این راه که می روم
به اعتراف خودم را
روی قله های بلندی
پرت خواهم شد
ولی راستش
نگرانم
درست نمی فهمم
تو
کجا می روی تنهایی؟
..
ستاره
باقی است
به راهتان بروید
حالم خوب است
شب طولانی است
به خوابتان بروید
حالم خوب است
..
اینهمه هشت پا
که فرت فرت
تو دلم
چنگول می زنند
و این هم جوهر
که از من
به دیوار دنیا پاشیده
این همه چیزهای پت پت که توی
کی برد من
تایپ می شود
in farsi
یا انگلیش
این همه کلمه
آخ جون
که توی سرم
وول می خورد
ولش
چرا نمی رویم یک جایی
تو شاپی کافی !
و من
با حسرت
از دور
نگاهت کنم
***
و اینها
- آخرش يك آه شد
من را می بخشی؟ -
..
ومن برای سرم
کنار سرش خانه ساختم
برای دستهام
روی سینه هاش
و برای چشمم
زیر آفتاب چشمش
ما لباسهای هم را
در آوردیم
و توی
دریاچه های هم
شنا کردیم
از چشمه های هم نوشیدیم
و مثل دوتا مار مهربان
تا همیشه با هم
خوابیدیم
***
اما كاش هيچكدام از اينها كه گفتم
رويا نبود!
دعاها را نو می کنم
نگاه ها را نو می کنم
امشب در آستانه یک رستاخیز بر می خیزم
باید از این خواب زمستانی هماره برخیزم
بهار شوم
شکوفه کنم
هرچه نشان است پشت این خواب است
هرچه نور
هرچه گل
هرچه باران است پشت این خواب است
امشب دوباره برای آمدنت نذر می کنم
قدمهایم
چشمهایم
وقلمم نذر ت
..
همین
حرف دیگری نمانده جز اینکه
باید
یعنی
ولش کن انقدرها هم مهم نبود...
..
مي بوسمت
روي هر جا كه بخواهي
و آنجا كه من ميخواهم
و فكر ميكنم
رويت نميشود كه بخواهي
وقيحانه
كمروييت را ميبوسم
..
کلمه ها
در من
متراکم شده اند
پاییز هم که آمد
زمان ریختن برگها نزدیک است
چند برگ خشک ترد را
برای من نگه دارید
عمیقا به خوابیدن محتاجم