343.
..
اينجا ؛
دنيا . . .
جاده اي به نام زندگي
با جدول هايي سياه و سفيد
كه مردم ،
بي سبب
به آن
شب و روز مي گويند .
و من
بي باك تر از هميشه
از روز ، بي گذر و
از شب ، در حذر
با پرسه هايي خسته
در امتداد خطي كبود
تا آنجا ،
در ساعتي از فراموشي
كه مرا به خاك سپردند
با خيالِ خواب آلود و
به آب دادند ،
چون دسته گلي مردود
ميان هم آغوشي ِ خورشيد و ماه
كه مردم
بي سبب
به آن
غروب مي گويند
و اينجا ؛
آخرت . . .
مرا به باد مي دهند
چون شعرِ ننوشته ام
كه يادم نيست
چه كسي از ديوارِ قلبم ربود