74.
..
از من چه مانده است؟
یک سینه پر سوال ،یک دست بی جواب
یک شانه که هنوز چشمش به دست توست
یک قلب پر زدرد
یک آه خشک وسرد
این شد نصیب مرد
نای ستیز و پای گریزم نمانده است
جز پاره های روح
جز لاشه غرور
چیزی نمانده است
+ نوشته شده در ساعت توسط
|