76.
..
...!
در گیجی خاموشی ها،تنها
فهم موقت تاربکی است
که بین خلوص آیینه ها
محو می شود...
گناه ماهی است
که هیچ گاه سکوت ماه را نفهمید!؟
..
...!
در گیجی خاموشی ها،تنها
فهم موقت تاربکی است
که بین خلوص آیینه ها
محو می شود...
گناه ماهی است
که هیچ گاه سکوت ماه را نفهمید!؟
..
اندوه وسيع بود
و سنگين!
اما شانه هايت،
در خیال
بزرگتر از هميشه مي نمود...

..
از من چه مانده است؟
یک سینه پر سوال ،یک دست بی جواب
یک شانه که هنوز چشمش به دست توست
یک قلب پر زدرد
یک آه خشک وسرد
این شد نصیب مرد
نای ستیز و پای گریزم نمانده است
جز پاره های روح
جز لاشه غرور
چیزی نمانده است
..
"چشمم به چشم راه ماند"
می دانستم.
یعنی حدس هایی می زدم...
راه را....
هیییسسسسس!
حرفی نزن....
فعلا خسته تر از آنم که به حرفهایت گوش کنم....
می خواهم...
دلم بس تنگ است......

..
من از هیچ تاریک...
من از راه باریک،
به اوج می رسم.
همه، هیچ و تارند.
همه سوزش خاک و خاشاک و تلخند ،
به مانند لبخند به روی لبی ،
محو می شوند.
و من سوزش زخم دل را، به معنای خواهش ز تابش
به عمق وجود می خرم.
سزای سرودن...
در این محفل خیس،
به گرمای سازش،
میان دو گیتی
افروختن است.
بیا شانه های ستایش،
مرا آتشین کن.
از این سازش ماه...
از این تیرگی ها،
از این سایش خیرگی در دل راه ، مرا آخرین کن.

برای دلخوشی هایم نقابی سخت می سازم.
و از زمان به محیط پلی می زنم!
همه ی رشته های خلوت را به مرز ترانه می رسانم!
و در خودم چرخی می زنم!
مرداب را از آفتاب پر می کنم...
و شیشه ی عمر غبار گرفته ی تنهایی را می شکنم!
به حجم آشیانم، جامه ی پاکی می آویزم و از آمال سوخته روان می شوم تا تجربه!
منظره ی نفس را ثبت می کنم...
و قانون لجاجت را بارانی!
من، امروز،...
....، نگاه زمین را به نقش دو پروانه ی حرمت خاک می دوزم و ، طنین خوش همهمه در دل کوه را زمزمه می کنم!
هوا کاملا سایبان نگاه من است،
و من ظاهرا سایه ی سایبان نگاه.
..
سکوت
انوار طلایی خورشید بر گونه هایم بوسه میزند.
و دست باد گیسوانم را نوازش می کند.
امروز در این جاده واقعه ای شگفت در حال معنا گرفتن است...
واقعه که هرچند مرا متعجب می سازد، اما حسی خاص را در من ایجاد می کند...
حسی عجیب !
من امروز رنگ باخته ام....
همچون حقیقت یک سکوت.
این روز ها سکوت کردن را بیشتر می پسندم.
عمیق تر مرا به فکر وا می دارد.
سکــــــــــــــــــــــــــــــــوت!
هیــــــــــــــــــــــــــــــس....
آرام باشید و تماشا کنید...
این یکپارچگی حقیقت را.

من از دروغ متنفرم.
از کلاغ ها بیزارم.
و از مترسک بدم می آید.
این هم نشانه ایست.
می بینی؟
آنقدر ها هم که باید بزرگ نشده ام!
من نمی ترسم.
من انسانهایی را می شناسم که آخرین نگاهشان را در اولین سکوت معنا می کنند.
و کسانی را می شناسم که هر سپیده که از خواب بر می خیزند با صورت های نشسته لبخند می زنند.
و من می دانم که هنوز می شود به لبخند هایی هر چند نه از ته دل، اعتماد کرد.
دخترکی را دیدم که در اوج سخاوت دو چشمانش لبخند میزد.
و هیچ نمی گفت از غروب .
و پدری را که فرزند بیمارش را به دوش می کشید و آرام زمزمه می کرد: همه چیز تمام خواهد شد.
و من سوگند می خورم که گوشه ی لبش را لبخندی بود.
من پسرکی را می شناسم که تمام درد هایش را با لبخند فریاد می زند.
من نمی ترسم.
هر آنچه را که باید بشود ، می شود.
خودم را به دست تقدیر می سپارم.
و لبخند می زنم...
من نمی ترسم!
زندگی آنقدر ها که می گویند سخت نیست.
باور کنید.
دلتنگي های آدمي را
باد ترانه اي مي خواند
روياهايش را
آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد
و هر دانه برفي
به اشكي نريخته مي ماند
سكوت
سرشار از سخنان ناگفته است
از حركات ناكرده
اعتراف به عشق هاي نهان
و شگفتي هاي بر زبان نيامده
در اين سكوت
حقيقت ما نهفته است
حقيقت تو
و من !...
به خودم قول داده ام
دوستت داشته باشم
باید یک شاخه رز قرمز برایت بخرم .
بهار که بیایی
با گل های پیراهنت تاق میزنم
تو باز سر به سرم می گذاری
و من
بازوهایم ــ که مثل طناب باریک شده اند ــ را
دور گردنت حلقه می زنم
رز قرمزی که برایت خریده ام را
می کارم روی سینه ات
تا از خونت سیراب شود
تو هم مهربان شو
و دوستم داشته باش
حتی اگر
به قیمت یک شاخه رز قرمز تمام شود .

من بالای تمام مزار های جهان
فاتحه همه را خوانده ام
حالا به حافظ بگویید
اگر کفنش نپوسیده
یک غزل بر مزارم بخواند
می خواهم به احترام خودم
سکوت کنم
..
کا شکی می بودی
وقتی از باغچه ها
نور برید
اه در غنچه شکست
و خراب شد دل من
اتش افتاد در ان کوچه که باد می امد
خواب بودی تو
و در خواب تو گل می خندید
..
وتو ای زندگی...
تصویر غمگین تو تا کی؟!
عشق یعنی تو...
وتو در معنای آن مبهوت مانده ای ؟
واژگان پیچ در پیچ به دنبال مفهومی نا پیدا,
سرگردان
در پی هم می آیند...!؟
ولی اینبار
این تویی که در معنای بی معنایی خود مانده ای!
سکوت,
همچون فریادی , دیوارها را در هم شکست
اما تو...
باری سنگین تر به دوش می کشی,
فریاد برآور...!
باران نم نم تا به کی؟
این تویی که مفهوم بودن را از یاد برده ای...!؟
زمان دوباره آغاز فرا رسیده است...
اکنون...
دیگر زمان توست...!
..
مبهوت مانده ای چه بودم...؟
اصلا چقدر بودم که حالا از هر طرف, هرطور که تایم می زنی
اضافه می آیم.
آخر بزرگ شدم
به پیراهنم , به تنم , به قفس های قانون
از دیشب که روی یک ارتفاع فراموش شده
اصالتم را به یک گیاه تکامل نیافته رساندم
حالا , این بار که می خواهی درزم بگیری
معترضانه تر از همیشه
از لابه لای شکافهای تنم بیرون می زنم
وتو می فهمی
این پیله ها و پوست ها کفاف بلوغ دردناک مرا نمی دهد...
او میرود!
دریغا که از حضورش محروم خواهم ماند...!
و نوازش صدایش را دیگر حس نخواهم کرد...!
دیگر چشمانش با من سخن نخواهد گفت...!
و دیگر تمنای با او بودن بی فایسدت!
غمم این است که باز هم فردا می آید...
و چشمانم اینبار بی امید باز خواهد شد!
دیگر دریچه ها به سوی روشنائی نیست...!
و دیگر روز بی معنیست...
همه جا شب است! همه وقت شب است!
و من نیز شب خواهم شد...
درست به همان تاریکی!
کاش می شد در شب گم شد...!
یا لااقل با شب همسفر شد٬ و از فردا می گریخت!